گاهی در گفتگوهای روزمره از عبارت “صد رحمت به دزد سرگردنه” استفاده میشود. شاید برای شما هم این سوال پیش آمده باشد که این ضربالمثل دقیقاً چه معنایی دارد و چرا به کار برده میشود.
این مثل معمولاً برای مقایسه بین دو نوع بدی به کار میرود. وقتی کسی میگوید “صد رحمت به دزد سرگردنه”، در واقع دارد میگوید که یک کار بدِ آشکار، بهتر و قابل بخششتر از یک کار بدِ پنهان و ریاکارانه است.
دزد سرگردنه، اگرچه کار نادرستی انجام میدهد، اما شخصیت و قصد خود را پنهان نمیکند. او آشکارا میداند که چه میکند و دیگران نیز از نیت او آگاه هستند. در مقابل، افرادی هستند که در پشت نقاب دوستی و خیرخواهی پنهان میشوند، اما در عمل منافع شما را نادیده میگیرند و آسیب میزنند. این افراد ممکن است ادعای کمک کنندگی داشته باشند، اما در نهایت ضررشان از یک دزد آشکار بیشتر است.
این ضربالمثل به ما یادآوری میکند که صراحت و صداقت، حتی در میان رفتارهای ناپسند، ارزشی دارد. دروغ و نیرنگ میتواند آسیبهای عمیقتری ایجاد کند، زیرا قربانی فرصتی برای محافظت از خود ندارد.

در این نوشته، میخواهیم با هم معنی، پیشینه و مفهوم این ضربالمثل کهن ایرانی را بررسی کنیم. در ادامه با ما همراه باشید.
معنی صد رحمت به دزد سرگردنه چیست؟
۱. این ضربالمثل به کسی اشاره دارد که قرار بود عادل و منصف باشد، اما در عمل حتی از یک دزد هم ناعادلتر عمل میکند.
۲. مفهوم این سخن آن است که گاهی نزدیکان و دوستان انسان، از دشمنانش نیز آسیبزنندهتر هستند.
بیشتر بخوانید: ضربالمثل با دزد
ریشه ضرب المثل
تاجری به همراه یک جوان، در بازگشت از سفری کاری بودند. از کاروان اصلی جدا ماندند و مجبور شدند از مسیر کوهستانی به تنهایی عبور کنند. چون میدانستند کالای ارزشی همراه ندارند، نگران حملهٔ راهزنان نبودند.
در میان راه، گروهی دزد به آنان حمله کردند. جوان گفت: «چیزی نداریم، خودتان بگردید.» دزدها پس از جستجو متوجه راستگویی آنها شدند و پشیمان گردیدند. اما رئیس دزدها عصبانی شد و گفت: «اگر مال ندارید، لباسهایتان را درآورید.»
توصیه میشود به مطالعه مقاله معنی ضرب المثل ” نمک در نمکدان شوری ندارد “ ادامه دهید.
مقاله معنی ضرب المثل ” دود چراغ خورده “ حاوی اطلاعات جامعی است.
آنها لباس تاجر و جوان را گرفتند. جوان با تعجب پرسید: «لباس دوستم گرانقیمت بود، ولی چرا لباس کهنهٔ مرا هم بردید؟» دزدها خندیدند و مسخرهکنان گفتند: «اگر میخواهی عادلانه باشد، وقتی به شهر رسیدی، پنجاه سکهٔ طلا به دوستت بده تا با هم برابر شوید!»
سپس خندان رفتند. تاجر و جوان به راهشان ادامه دادند. در راه، تاجر به جوان گفت: «فراموش نکن وقتی به شهر رسیدیم باید آن پنجاه سکه را به من بدهی.» جوان با تعجب گفت: «مگر جدی میگویی؟ آن حرف را دزد زد. من فقط میخواستم دزدها به ما رحم کنند و لباسهایمان را نبرند.»
اختلاف آنها بر سر پنجاه سکه تا شهر ادامه یافت. وقتی رسیدند، نزد قاضی رفتند. قاضی گفت: «هرکدام باید پنجاه سکه بدهید تا پرونده را بررسی کنم.» پس از پرداخت، قاضی آنها را به معاونش فرستاد. معاون خواست ماجرا را با جزئیات تعریف کنند.
آن دو داستان را گفتند و منتظر حکم ماندند، اما معاون سکوت کرد. وقتی پرسیدند: «حالا چه کار کنیم؟» معاون گفت: «قضیه را فهمیدم، ولی برای صدور حکم، هرکدام باید صد سکه به من بدهید.»
آنها که بسیار ناراحت شده بودند، از دادگاه بیرون آمدند. مأموران معاون به دنبالشان آمدند و گفتند: «وقت آقای معاون را گرفتهاید، باید حقالزحمه را بپردازید، وگرنه شما را زندانی میکنند.»
جوان که پولی نداشت، با ناراحتی گفت: «رحمت بر دزدان کوهستان! آنها فقط آنچه را میدیدند میگرفتند، اما شما از آنها هم ستمگرتر و بیانصافترید.»
برای گسترش دانش خود، مقاله معنی ضرب المثل ” شیر که پیر میشه بازیچه شغال میشه “ را مطالعه کنید.

دیدگاهتان را بنویسید