این ضربالمثل در موقعیتهایی به کار میرود که فردی در کاری دخالت میکند که هیچ تخصص، صلاحیت یا مرتبهای در آن زمینه ندارد. در واقع، این مثل به افرادی خطاب میشود که بیجهت خود را در کار دیگران میاندازند و به آنان توصیه میشود به سراغ کار خودشان بروند.
ریشه این اصطلاح به پیشه آسیابانی برمیگردد. در گذشته هر کس گندم داشت برای آرد کردن به آسیاب میبرد. آسیابان هم حق داشت تنها دانههایی را که متعلق به خودش بود یا برای آسیاب کردن به او داده شده بود، آسیاب کند. اگر کسی میخواست غله دیگران را بدون اجازه بردارد و آسیاب کند، به او میگفتند: “برو کشکت را بساب”. یعنی به سراغ کار و دانه خودت برو و در کار دیگران دخالت نکن.
امروزه هم این ضربالمثل مفهوم خود را حفظ کرده و برای محترمانه و در عین حال قاطعانه رد کردن دخالت بیجای دیگران استفاده میشود.

در این نوشته، شما با معنا و مفهوم اصلی این ضربالمثل کهن ایرانی آشنا خواهید شد. همراه ما باشید.
معنی برو کشکت را بساب چیست؟
۱. عبارت “کشک سابیدن” به معنای انجام کار بیهوده و هدر دادن عمر است.
۲. وقتی این ضربالمثل را در مورد کسی به کار میبرند، یعنی او را شایسته انجام کارهای مهم یا حتی مشورت دادن نمیدانند. به این معنا که اگر او به کارهای پیش پاافتادهای مثل کشک سابیدن مشغول باشد، بهتر از این است که در امور مهم دخالت کند.
۳. گاهی نیز این ضربالمثل خطاب به کسی گفته میشود که در کار دیگران دخالت میکند و در هر موضوعی خود را صاحب نظر میداند. در چنین مواقعی این جمله به او گفته میشود: این کارها به تو مربوط نیست، برو و به کار خودت برس.
داستان کشک سابیدن
روایت شده که مردی کشکفروش بود که آرزوهای بزرگی در سر داشت و دوست داشت به تمام خواستههایش برسد. برای همین، پیش عارفی بزرگ رفت و از او درخواست کرد که نام ویژه خداوند را به او بیاموزد؛ زیرا کسی که آن نام را بداند، میتواند به هرچه بخواهد دست پیدا کند.
عارف که آن مرد را میشناخت و میدانست به چیزهای مادی علاقه دارد، برای آزمایش او، ابتدا روش پختن نوعی فرنی مخصوص را به او یاد داد و گفت: «این فرنی را بپز و بفروش، اما شاگردی استخدام نکن و روش پخت آن را هم به کسی نگو.» مرد قبول کرد و رفت.
پس از مدتی که فرنیهایش را میپخت و میفروخت، کمکم کسبوکارش رونق گرفت و مشتریانش زیاد شدند. سپس برای مغازهاش شاگردی گرفت و روش پخت فرنی را هم به او یاد داد.
زمانی گذشت و شاگردش در پخت فرنی مهارت پیدا کرد و در جای دیگری مشغول کار شد. چون او بین مردم شناختهتر از استادش شده بود، کارش پررونق شد تا جایی که کسبوکار مرد کشکفروش، که استاد او بود، از رونق افتاد.
مرد درمانده نزد عارف بازگشت و از ورشکستگی خود شکایت کرد و دوباره برای بهتر شدن وضعیتش، درخواست آموختن نام ویژه خداوند را کرد. عارف که از ماجرا باخبر بود، به او گفت: «تو نتوانستی راز یک فرنی را پیش خودت نگه داری و آن را فاش کردی، حالا میخواهی نام ویژه خدا را به تو یاد بدهم؟ برو و همان کشک خودت را آماده کن و خدا را شکرگو باش!»

دیدگاهتان را بنویسید