گاهی در زندگی مشکلات و سختیهایی پیش میآید که آدم احساس میکند در یک بنبست گیر افتاده است. انگار هیچ راه فراری وجود ندارد و همه درها به رویش بسته شدهاند. در چنین مواقعی، این ضربالمثل به کار میرود که: «از این ستون به آن ستون فرج است».
معنای این سخن این است که وقتی یک راه بسته میشود، راههای تازهای به روی انسان گشوده میگردد. خداوند در دل هر مشکلی، راه حل و گشایشی قرار داده است. پس نباید ناامید شد؛ زیرا پس از هر تاریکی، روشنایی خواهد آمد و پس از هر سختی، آسانی است.
این ضربالمثل به ما یادآوری میکند که در برابر مشکلات صبور باشیم و به فضل خداوند امید داشته باشیم، چرا که او همیشه راه نجاتی برای بندگانش فراهم میکند.

در این نوشته، شما با معنا و مفهوم اصلی این ضربالمثل کهن ایرانی آشنا خواهید شد. همراه ما باشید.
معنی از این ستون به آن ستون فرج است
1- گاهی با عوض کردن جایگاه و شرایطی که در آن قرار داریم، میتوانیم به موفقیت برسیم.
2- این عبارت زمانی به کار میرود که فرد در سختترین وضعیت ممکن باشد و نشاندهنده امید و امکان نجات حتی در تاریکترین لحظات است.
3- درجا زدن و حرکت نکردن، نتیجهای ندارد. فعالیت و پویایی درست، کلید رسیدن به موفقیت است.
داستان و ریشه این ضرب المثل
مرد جوانی برای کاری به شهری دور سفر کرد. درست همان شب، یک قتل در آن شهر رخ داد. مأموران، این مرد غریبه را نزدیک محل جرم دستگیر کردند و پیش قاضی بردند. قاضی نیز بدون بررسی درست، حکم اعدام او را صادر کرد.
روز بعد، او را به یک تیر چوبی بستند تا مجازاتش کنند. مرد با التماس گفت که بیگناه است و اگر او را بکشند، پشیمان خواهند شد. اما جلاد گفت که چارهای جز اجرای دستور ندارد. سپس از محکوم پرسید که آخرین آرزویش چیست.
مرد که مرگ را نزدیک میدید، گفت: «مرا به آن تیرِ دیگر ببندید و اعدام کنید.» جلاد گمان کرد که او نقشه فرار دارد و این خواسته فقط یک بهانه است. اما مرد اصرار کرد و گفت: «طبق رسم، آخرین خواسته یک محکوم، اگر به کسی آسیب نزند، باید اجرا شود.»
جلاد با احتیاط، او را از تیر اول باز کرد و به تیر دوم بست. در همان لحظات، حاکم شهر با همراهانش از آنجا میگذشت. او با دیدن جمعیت، علت را جویا شد. به او گفتند که میخواهند مردی را اعدام کنند. حاکم پرسید: «چه کسی؟» جلاد حکم قاضی را نشان داد.
حاکم گفت: «مگر دستور تازهی قاضی به شما نرسیده؟ این مرد بیگناه است، او را آزاد کنید. قاتل واقعی دیشب خودش به قصر آمد و اعتراف کرد. وقتی شنید این مرد بیگناه به جرم او اعدام میشود، نتوانست تحمل کند و خود را معرفی کرد. من هم او را نزد قاضی فرستادم تا مجازاتش تخفیف یابد.»
مرد مسافر را آزاد کردند. او با آرامش گفت: «اگر مرا از آن تیر به این تیر نمیبستید، تا الآن اعدام شده بودم. وقتی خدا بخواهد، گشایش حتی در جابجایی از یک تیر به تیر دیگر هم ممکن است.»
پیشنهادی: در ناامیدی بسی امید است.

دیدگاهتان را بنویسید